خر گنه کار

طنز و کاریکاتور 1396/06/08 1396/06/08


روزی روزگاری یک شیر و یک پلنگ و یک سگ و یک خر در بیشه زاری می زیستند. ازقضا آن سال بارانی نبارید. رودخانه خشک بود و مزرعه غبارآلود و غذایی وجود نداشت.

شیر غرّید: چرا همه چیز به هم ریخته است؟ چرا باران نمی بارد؟ چرا غذایی برای خوردن نداریم؟ شاید به این خاطر که یکی از ما مرتکب گناهی شده و خداوند از ما خشمگین است.

پلنگ گفت: آری، یکی از ما مرتکب گناهی شده است.

سگ گفت: حتما‌ً همینطور است.

خر پیشنهاد داد: ما گناهانمان را خواهیم گفت تا خشم خداوند فرو بنشیند و برایمان باران بفرستد.

از این رو شیر آغاز به سخن کرد: من مرتکب گناه بزرگی شده ام. من گاو مرد بیچاره ای را شکار کردم. دیگر حیوانات گفتند: نه‌! نه‌! این گناه بزرگی نیست.

بعد پلنگ گفت: من گناه بزرگی کرده ام. یک روز که پیرزنی از ترس من می گریخت، من بزش را کشتم. دیگران گفتند: آه‌، نه‌، این کار هم گناه نبوده است.

بعد سگ گفت: دخترکی گربه ای داشت که او را خیلی دوست می داشت. من با گربه جنگیدم و او را کشتم. دیگران گفتند: آه‌، نه، این که اصلا گناه نبود‌! بعد سه حیوان دیگر به خر نگریستند.

خر گفت: مردی با من به دهکده می رفت. ایستاد و با دوستی حرف زد. بعد من اندکی علف از کنار جاده خوردم. سایر حیوانات گفتند: آه‌!  آه!  آه!  این از گناهان نابخشودنی است! گناه به این بزرگی! بعد همه به خر یورش بردند و…

بدون برچسب

677 بازدید کل ، 1 امروز

  

ارسال نظر

انتخاب مکان برای جستجوی دقیق تر