قدرت فکر

داستان, موفقیت 1396/09/23 1396/09/23


پیرمردی تنها در روستایی زندگی می کرد. او قصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند، امّا کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر می برد. پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برایش توضیح داد:

«پسر عزیزم، من حال خوشی ندارم، چراکه امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت. من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی، تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را برایم شخم می زدی. دوستدار تو پدرت!»

پس از مدّتی، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

«پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!»

سپیده دم روز بعد، دوازده نفر از مأموران و افسران پلیس محلّی نزد پیرمرد آمدند و تمام مزرعه را زیر و رو کردند، بدون آنکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و او را از آنچه که روی داده بود، مطّلع کرد و از این امر اظهار سردرگمی نمود!

پسرش پاسخ داد: «پدر، برو و سیب زمینی هایت را بکار. این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم!»

321 بازدید کل ، 2 امروز

  

ارسال نظر

انتخاب مکان برای جستجوی دقیق تر